خرید بک لینک

سلام !!!!!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

دیشب اون قدر که خسته بودم تا 11 به زور خودمو نگه داشتم که نخوابم.11 رفتم رو کاناپه دراز کشیدم که چشمام داشت بسته میشد مامانم گفت پاشو برو سر جات بخواب.منم رفتم اتاقم و خوابیدم تا 5:20امروز صبح.5:30 بیدار شدم.شروع کردم به فیزیک خوندن.تا 6:15خوندم بعدش اماده شدم.صبحونه دوتا دونه لقمه خوردم و یه لیوان چایی.رفتم سوار سرویسم شدم و راهی مدرسه.وقتی پیاده شدم فاطمه دوستم داشت میرفت تو مدرسه.منم از پشت یواش یواش عین پلنگ صورتی رفتم پشتش چنان زدم تو دستش و گفتم استرس داری واسه امتحان؟180 درجه چرخید سمتم.کپ کرده بود بیچاره.منم دیدم داره کم کم میاد سمتم میرفتم عقب و نیشمو نشونش میدادم.تو حیاط واستادیم کلی حرفیدیم یکی از دوستام گفت دوست دارین بریم بالا؟منم تازه یادم افتاد که تو حیاطیم و الانه که زنگ بخوره.سریع رفتیم بالا و واسه امتحان حاضر شدیم.زنگ اولم فیزیک داشتیم.همین اومد برگه ها رو داد و امتحان شروع شد.همه رو نوشتم جز یه مسئله که اونم از سر بی دقتی بود.اخه من سر امتحانا خیلی عجولم و چه قدر سر همین بی دقتی ازم نمره کم شده و منم حرص خوردم.کیلو ژول رو باید به ژول تبدیل میکردم که نکردم.هر چی حل میکردم میدیدم یه جاش میلنگه.هیچی دیگه یه نمره پر.زنگ که خورد رفتیم حیاط.تو حیاط کلی خندیدیم و گفتیم و سر صفم ورزش و نرمش و...خلاصه کلی انرژی گرفتیم واسه زنگ شیرین ریاضی.تنها زنگیه که من خوابم نمیگیره.کلی مسئله و سوال حل کردیم.دوباره زنگ تفریح و بعدشم درس شیرین زیست.یه درسایی داد که همه علامت سوال بودن.البته ما همه رو تو دوم راهنمایی خونده بودیم ولی الان بازترش کرده بود.زنگ نماز که خورده شد من رفتم پیش مدیرمون تا برگه ای که بابام از ادارش اورده بود رو برام امضا کنه.مدیرمون اشناس و همسایه قدیمیه بابامینا بودن و شوهرشم معلم بابام بوده.داداششم دوست و همکار بابامه.نامه مال بانک بود.دادم بهش و رفتم نماز خونه.وضو نداشتم نخوندم.زنگ اخر دینی داشتیم.معلمش خیلی باحاله.همه چی رو مث خود ماها میگه یعنی با لفظ خودمون حرف میزنه.باحاله و خزه و نمیدونم فلانه و ...مث بچه های الان میحرفه.زنگ که خورد رفتم پیش مدیرمون گفت زهرا حالا چی میخوای جایزه بگیری؟گفتم این مال جایزه نیس واسه لوازم تحریره.گفت بانکیااااااااااا...منم خندیدم.پسرشم بود.گفت به بابات بگو البوم پول میتونه برامون بگیره البته میتونم به مسعود(داداشش)بگم.بعدش خداحافظی کردم و اومدم.قرار بود با سرویس بر نگردم و با فاطمه دختر عموم برگردم.پیاده اومدیم.همین رسیدم سریع ناهار و گرم کردم چون عرفان 3:30 کلاس داشت.ناهار رو که خوردیم حاضرش کردم رفت.منم ظرفا رو شستم و اومدم نت تا الان.


برچسب: نویسنده: kamran تاريخ: سه شنبه 9 مهر 1392 ساعت: 20:24

صفحه بندی