گاهی به خودم می آیم و می بینم لذت حس کردن یا
دیدن بعضی چیزها رو از دست داده ام.
مثل خط کشی کردن دفتر مشق از سر حوصله.
ذوق کردن بابت رسیدن یک روز تعطیل. گاز زدن یک بستنی کیم دوقلو.
شنیدن بقبقوی یاکریم ها سر ظهر داغ تابستان.
تراشیدن مداد های رنگی و چیدنشان در قاب فلزی.
نامه دادن به یک هم کلاسی قدیمی و چشم انتظاری برای رسیدن جوابش.
شب ماندن در خانه مادربزرگم و خوابیدن روی ملافه های گل درشتش.
بوی ورق های دفتر کاهی. نوشتن با مداد و گوش دادن به
صدای حرکتش روی کاغذ. بیست گرفتن، شعر حفظ کردن،
آغوش مادرم. شوق یک سفر دسته جمعی با فامیل. شب بیداری تا صبح.
اسم فامیل بازی کردن و جر زدن. و خیلی چیزهای دیگر.
آدم که بزرگ می شود دیگر خیلی چیزهایی که در سالهای کودکی
و نوجوانی سر شوقش می آورد و برایش لحظات خوبی
را می ساخت، از یاد می برد. غرق شدن در شتاب نفس گیر زندگی و
فراموش کردن گذر زمان در کوچه پس کوچه ده کوره های مجازی،
لذت بردن از چیزهای ساده را از خاطرم برده است.
زندگی امروز من درست شبیه توت فرنگی است.
با ظاهر جذاب اما همراه یک طعم یخ و بی مزه.
باید تا دیر نشده کاری بکنم. مثلاً همین الان بلند شوم و بروم
پیش مادرم و یک دل سیر بغلش کنم. شاید این اولین گام باشد.
برچسب:
نویسنده: kamran