هفته گذشته خانمی که برای نظافت می آمد زنگ زد و گفت نمی تواند بیاید. گفت عروسی خواهر زاده ام است از جنوب مهمان زیاد دارم. می دانستم که لر بختیاری است. می دانستم که او هم قربانی ازدواج مجدد همسر و دور شدن همسر از ایشان و زندگی سخت شده و وقتی دیگر دیده نمی تواند زندگی کند دست سه تا بچه را گرفته و آمده تهران و چهارده سال گذشته با کار کردن منزل دیگران روزگار می گذراند. همسرش در کل زندگی اش فقط روز عقد دخترش نقش پدری ایفا کرده و قدم رنجه فرمودند آمدند و اجازه عقد صادر نمودند و از سال هشتم زندگی همسرش را با سه فرزند رها کرده و رفته سراغ سوگلی دیگر. البته بسنده نکرده و کار به سومی هم کشیده. وقتی تعریف می کند می گوید فقط 11سالم بود که عروس خانه اش شدم. 19 ساله بودم که طعم هوو و کتکهای ناشی از آنتریک او را چشیدم. 24 ساله بودم که دست سه تا بچه ام را گرفتم و آمدم تهران و حالا 38 ساله است. هنوز جوان است و زیبا. از هرچی مرد است نفرت دارد. دو پسر بزرگ دارد که به جای کار پیدا کردن و درس خواندن و سربازی رفتن فقط و فقط به فکر زن گرفتن هستند که هنوز محقق نشده است. در یکی از کوچه های تنگ و ترش شوش زندگی می کند.
صبح که در را باز می کنم احساس غم را در چهره اش می بینم. بعد از احوال پرسی و پرس و جو در مورد حال مادرش که بیمار قلبی است و چند وقتی است پیش اوست و دوا درمان می کند و ... پرسیدم عروسی خواهر زاده ات خوش گذشت؟ این داماد کیه چطوریه؟ البته در مورد خواهرش هم می دانستم که همسرش مرده و از دست پیشنهادات دیگران برای ازدواج فرار کرده و آمده تهران. می دانستم که دو دختر دارد یکی 20 ساله و دیگری 17 ساله. غم چهره اش بیشتر شد. گفت پارسال برای پسرم نشان کرده بودمش و چادری برایش بردم. ده روز مانده بود به عروسی اش آمد و چادر را پس داد و گفت خاله پسرت هیچی نداره من می خواهم ازدواج کنم با یک مرد 42 ساله که ثروتمند است. گفت هرچی باهاش صحبت کردم که بابا این مرد جای پدر توست همه چیز که پول نمی شود قبول نکرد. هرچی بهش گفتم زندگی من را نگاه کن داری با زندگی یک زن دیگر این کار را می کنی باز هم نفهمید. فکر می کرد دارم سنگ پسرم را به سینه میزنم. دلم برایش سوخت. دلم برای مادرش سوخت. دلم برای زنی سوخت که نمی داند شوهرش زن دوم گرفته. گفتم داماد کجایی است؟ گفت تهرانی. گفتم خواهر زاده ات اشتباه کرد. خودش را برد وسط زندگی یک آدم دیگر. چرا خواهرت گذاشت این اتفاق بی افتد. پدر بزرگش اجازه داده است؟ گفت بله اجازه داده. پدربزرگش سه تا زن دارد اصلا برایش مهم نیست که چه اتفاقی می افتد. گفت خوب این نتیجه فرهنگ منطقه شماست. این دختر متوجه نشد که فرهنگ منطقه شما برای منطقه شما خوب است و تهران و چنین اشتباهی یعنی تباهی. حالا عقد کرده یا صیغه است؟ گفت بعید می دانم عقد کرده باشند. صیغه است. یک اسمی گفت که نفهمیدم چیست فقط فهمیدم یک ملای محلی است آمده بوده در مراسم که معمولا برای صیغه خواندن در جنوب دعوت می شده است و از اقوام دور هم بوده. کمی مکث می کنم و بعد بهش می گویم. اشتباه کرده. باعث شده که مردی گناه کند. خیانت کند. اگر واقعا زنش خبر ندارد در واقع به زنش خیانت کرده است. چون این مرد تعهد کرده که بدون اجازه همسر اول زن دیگری اختیار نکند. دختری 20 ساله امکان ازدواج برایش مهیاست. هنوز سنی ندارد. چرا چنین اشتباهی کرده. گفت همه مخالف بودند مادر و خانواده و همه. فقط خودش می خواسته پدر بزرگش هم که اجازه داده و خلاص. چه بگویم. وقتی یاد روزگار خودم و مشکلاتی که درزندگی کشیدم می افتم از خواهر زاده ام بدم می آید. همونی که انقدر دوستش داشتم که دلم می خواست روزی عروس من شود.
سعی می کنم کمی آرامش کنم. می گویم بی خیال. متوجه نیست. در چنین فرهنگی بزرگ شده. فرهنگ که با یکی دو سال تهران زندگی کردن تغییر نمی کند. تازه توی تهران هم از این مسائل زیاد پیش می آید. خدا کند زود متوجه اشتباهش شود. زودتر از آنکه یک بچه در دامنش بگذارد و برود پی زندگی اولش. خدا به دادش برسد از روزی که زن اولش متوجه شود دیگر رنگ آرامش را نخواهد دید. اگر صیغه باشد که دیگر کلاهش پس معرکه است. خدا به خیر کند و به دخترهای مملکتم عقل سلیم بدهد.
انقدر ذهنم درگیر موضوع شده و فکر همسر اول آن مرد و آینده این دختر و .... که دلم می خواهد سر همچین مردی را بگذارم لب باغچه گوش تا گوش ببرم. اگر برخی مردها متعهد و متخلق بودند آیا چنین مطالبی باز هم می دیدم. نفرت انگیز است.
برچسب:
نویسنده: kamran
تاريخ: شنبه
13 مهر
1392 ساعت: 19:44